تبليغاتX
در اعماق کویر
 


kavir.razedel.ir

MasoodSadri.com

نوشته شده توسط سید مسعود در دوشنبه پنجم مهر 1389

با سلام و احترام و همين طور عرض ادب حضور شما بازديد كننده گرامي، قدمتان را در تخم چشم ما نهاديد البته كه به وبلاگ اين حقير آمديد. در پي وقايع سياسي بعد انتخابات مطالب سياسي آمدند و ما را دور زدند و ما ديگر جايي براي نوشتن نداشتيم. چون مطلب در مورد (عذر مي خوام) مايو دو تيكه سبز جذاب تر بود تا كويريات خشك و خالي ما. با اين حال با سابقه وبلاگ نويسي اين جانب كه از سال 81 شروع شد، اين راه را ادامه مي دهم و به نوشتن كويريات مي پردازم اما در هاست و دامين شخصي كه به زودي آدرسش را در اختيارتان قرار خواهم داد البته. نظر به اينكه، به سايت مدرسه اي كه داشتيم رفتم. نكاتي به ذهنم آمد و طي يك نامه الكترونيكي (با برق كار مي كند) به پست الكترونيكي (هم با برق كار مي كند) سايت مدرسه ارسال كردم. البته. متن اين نامه را بعنوان آخرين پست در kavir-2.blogfa مي نويسم:

سلام، خسته نباشيد
بعد از مدت ها به سايت مدرسه امان (مثلا) آمدم، خيلي دلم پر بود تصميم داشتم هيچگونه ارتباطي برقرار نكنم، اما نشد! عكسي ديدم از جناب آقاي دكتر رهبر و يادم افتاد آن عكس را من گرفته بودم
شما كلاس آي تي و فناوري اطلاعات را براي مردم مي آييد! اما من بعنوان كسي كه حوزه تخصصيم بحث نرم افزار و برنامه نويسي است مي دانم احتمال زياد حتي اي ميل هايتان را هم چك نمي كنيد! با اين حال تصميم به نوشتن اين نامه گرفتم
يادم مي آيد حدود 5 نفر بوديم، تا ساعت 3 بعد از ظهر در مدرسه درس مي خوانيم، از 3 تا 5 تكاليفمان را انجام مي داديم، بعد از 5 اكثرا مي رفتند اما ما پينج نفر مي مانديم! شمايي كه اين اي ميل را مي خواني نه من را مي شناسي نه آن پنج نفر را و نه اينكه چرا مي مانديم! از ساعت 5 تا حدود 8 شب در مدرسه كار مي كرديم. كسي بهمان اهميتي نمي داد، هم دوستان هم مسئولان، اما هنگام مراسم ها يادمان مي افتادند! به نظر شمايي كه من را اصلا نمي شناسي خيلي جالب است نه؟! اما مهم نبود، چون كارمان را دوست داشتيم و به شخصه يكي از بزرگ ترين آرزوهايم اين بود كه بعد از ورود به دانشگاه روزي در مدرسه كار كنم. قصد جسارت نيست البته، اما كساني كه هم اكنون در سايت كامپيوتري ما نشستند نمي دانند اولين بار چه كساني اين سيستم ها را شبكه كردند. كساني كه الان غذا خوري دارند نمي دانند ما غذايمان را چگونه روي پله ها مي خورديم! و توپ هاي مدرسه هم اكنون پرباد و سالم است البته
هيچگونه قصد نام بردن ندارم اما جناب آقاي شيرزاد، شما در اين مدرسه نبوديد، روزي كه زمين خاكي بود و مثل الان جنگل نشده بود. جناب آقاي شيرزاد اين رسمش نبود كه وقتي بهتان مي گوييم اجازه بدهيد تا در اداره مدرسه كمكتان كنيم بگوييد دو سه ماه يه بار پنجشنبه ها بياييد توپ بدهيم بهتان بازي كنيد. جناب آقاي شيرزاد اين را هم بدانيد، مدرسه ي ما، مدرسه ي ما بود، هست، خواهد بود و شما و دوستان (اعم از جان كوچولو و غيره) نقشي نداشته ايد، نداريد و در آينده هم نخواهيد داشت
اگر حوزه فناوري اطلاعات مدرسه بلد بود اين اي ميل را باز كند و بخواند (وااااي) اسمم را عوض مي كنم!!! موفق باشيد
.......................................................................................................................................

دوستان گرامي جهت اطلاع، البته، نظري بدهيد كه به بنده حتي مقداري بر بخورد، سرو، سايت، وبلاگ يا هرچيزي كه داريد Down خواهد شد.
نوشته شده توسط سید مسعود در شنبه سوم مهر 1389 |