ای حرمت مرجع درماندگان...

جاده بود، مهتاب نبود
گلبانگ اذان صبح پیچیده بود.
سجاده،
گلی لاله، سرخ
زیبا بود.
آسمان را نگاه کن،
زیباست، آبی.
خط های سفید و آبی
همه جا سپید است.
بوی گل نرگس همه جا،
پیچیده بود
سجده آخر چه قدر طولانی بود
آسمان را نگاه کن.
*ماه نبود مهتاب بود!
تقدیم کرد،
تا یادش باشد سر بندش را محکم ببندد.
زیباست،یا علی
-------------------------------------------
درسته حاجي، منم اتوبوس يزد يادمه.
به نام خدایی که بهترین ها را آفرید،
به نام خدایی که پاک ترین ها را آفرید،
به نام خدایی که تنهایی را بی معنی کرد،
به نام خدایی که آراماش را بخشید،
به نام خدای دستان خسته اش،
به نام خدای شب های ساکتش،
به نام خدای پاهای استوارش،
به نام خدای جهاد های غریبانه اش،
به نام خدایی که برگزید،
به نام خدای کبوترانش...
مژده ی ایرانسل به انسان های تنها:

این بار قبل از نماز برنامه داریم! باید حسابی سحری بخوریم! آخر یک جوری باید تا اذان دوام بیاوریم. بسم الله! چایی، یکم نون و پنیر، خرما، … . تلویزیون: «عزیزان روزه دار ده دقیقه تا اذان مانده». اذان شد… . بالاخره بعد از چند وقت نماز صبحمان سر وقت خوانده می شود.
الله اکبر. خدایا فقط به یاد تو ام. ستایش برای توست. تو که واژه رحمان و رحیم را معنا می کنی. تو که تنها امید من در روز قیامتی. تو که تنها کسمی. تو که مرا هدایت می کنی به پاک ترین نقطه وجودم. سبحان ربی العظم و بحمده. تو که مرا می بری… . خدایا ای کاش می شد تا یکجا مرا به سجده ات می بردی تا اشک هایم را نمی دیدی. خدایا سجده ات چقدر زیباست. سبحان الله… . بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا بابت در کنارت بودنم متشکرم. بابت مهربانیت، بابت بخشندگیت سپاس گزارم. خدایا روز قیامت تنهایم نگذار. مثل همیشه نوازشم کن. مثل همیشه لبخند بزن. خدایا فقط تو را دارم، بنده توام و معبودم تویی. باز وقت قنوت شد، دستانم خالیست… . چشمانم را به زمین دوخته ام. چگونه به عظمتت بنگرم؟ سبحان ربی العضیم و بحمده. پا هایم دیگر توان ایستادن ندارد. مهر تو صدایم می زند. سبحان الله… . الله اکبر.
روزه دار، روزه ات مبارک.
دلم برایت تنگ شده بود. دلم برای تنهایی هایت تنگ شده بود. درست است کلاس ما بالا رفت و دیگر جایی در این جا نداریم اما دلم هوای سراب هایت را کرده بود. دلم هوای آفتابت را کرده بود. دلم هوای ماهت را کرده بود. حاجی تو کجا رفت؟ سیدت کجاست؟ مهر پیشانی من برای نماز خاک تو بود و چقدر برایم گوارا بود. شب هایت فریاد بی صدای چشمانم بود. روزهایت امید. امیدت عشق. عشقت کجا بود؟ گم شدم.
باید امشب بروم. باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم... کفش هایم کو؟
حتی اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست.
به کجا چنین شتابان؟
هوس سفر نداری؟
همه آرزویم...
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...
می دونم. دوست داری، "درس" بخونی. دوست داری موقع درس خوندن "آرامش" داشته باشی. اینا حق تو هست. دوست داری تو مدرسه با رفیقات حسابی خوش بگذرونی. دوست داری خوش باشی. حالا یه سری چیزایی هم هست که اقتضای سنته و ممکنه یه کم اعصابت رو خورد کنه. شاید روت نشه به خونه بگی، یا حتی نتونی به رفیقت بگی، اصلا شاید با رفیقت مشکل داشته باشی، خوب این جور موقع ها باید رو بیاری به معلم راهنما. که دلسوزت باشه. مثل یه رفیق بشینه باهات صحبت کنه. اون جوری که مشخصه آدم دلسوزیه. ولی خوب احتمال این هست که بعد اسمت "آنتن" در بره. تو دلت پره، فقط می خوای درد دل کنی. چشمات رو بستی. می خوای سفره دلت رو باز کنی. اصلا حواست نیست. رو چه حسابی؟ "اعتماد"؟
میدونی توی شورای دبیرستانی که "۶۷ تا شهید" داده پشت سر آدمایی مثل تو چی می گن؟ اونا به این فکر نمی کنن که روحیات "حساس" و گوگولی تو ممکنه داغون بشه. اونا به این فکر نمی کنن که دوست داری "درس" بخونی، دوست داری با "رفیقات" باشی. اونا به این فکر می کنن که باید درست خوب بشه تا مدرسشون تو دید مردم بشه گل و بلبل. بعدش هم مردم بیان و ثبت نام کنن. مدرسه ای که کافیه یه نفر توش یه کم قیافه خوبی داشته باشه تا بعد واسش تو وبلاگ "مطلب" بنویسن و یه کاری کنن نتونه تو مدرسه راه بره. می بینی چقدر قشنگه؟ حالا تو می خوای "اعتماد" کنی؟! ساده نباش. یه چیزی رو بدون. همه ی این ها، مدرسه، درس، رفیق و ... واسه ی اینه که تو به هدفت برسی. واسه اینه که تو "فکر" کنی، لذت ببری، زندگی کنی. نذار وقتت تلف بشه. چرا اینقدر زود "اعتماد" می کنی؟! یه چیزی رو بدون، هیچ کس توی این دنیا قابل اعتماد نیست. پس هیچ کس هم ظرفیت درد دل تو رو نداره.
ولی یه کسی هست که همیشه با تو و به یاد تو هست. تو رو یه جور دیگه دوست داره. یه جور دیگه. زیاد دور نیست، اون بالا.
خدا اون بالاس.
صبح که در رو باز میکنی و می آیی بیرون؛ میگی: به امید تو!
ساعت رو که نگاه میکنی و می بینی داره دیر میشه؛ میگی: توکل بر تو!
از خیابون شلوغ که می خوای رد بشی؛ میگی: محافظتم کن!
گاهی وقتها که حال داری و به خاک می افتی؛ میگی: پاک و منزهی تو!
کارهات که گیر میکنه؛ میگی: کمکم کن!
همه ی کارها که خراب میشه؛ میگی: به فریادم برس!
از همه جا و همه کس که رونده و درمونده میشی؛ میگی: دوستت دارم ...!
***
زود که می رسی؛ میگی: مدیر من رو ببینه که زود اومدم و...!
توی خیابون که ویراژ میدی و حال میکنی؛ میگی: مردم من رو ببینند که ...!
فوتبال که بازی میکنی و یه دریبل چمنی(!) که میزنی؛ میگی: معلم ورزش من رو ببینه که ...!
نماز که میخونی؛ میگی: (...) من رو ببینه که ...!
کارت که راه می افته میگی: من ..................!
نمره که میگیری؛ میگی: من ...............!
بزرگ که میشی؛ میگی: من .............!
میگی: به امید تو، توکل بر تو، پاکی تو، تو ، تو، تو .... اما به امید اتوبوسی، به امید معلم، به امید مدیر، به امید خودت، خودت، خودت.....
به هرکسی که میرسی میگی: عزیز من! آقای من! زندگی من! دوستت دارم! نوکرتم! غلامتم! و اگه شب جمعه ای هم حالی داشتی، میای و همون حرفها رو به من میزنی....
ببینم تو من رو می پرستی یا آفتاب رو؟!
من خوبم، یعنی توپم! تو خوبی؟ من سلامتی تو چه خبر؟ بد نیست، به تو چطور؟ خوش می گذره؟ ببخشید این چند وقت دلت رو رنجوندم. بذار به حساب بچگیمون. اینجا همه چیز می زونه، خیالت راحت. راستی هفته شهدا هم تموم شده. خبر داری که؟ شما که از همه چیز خبر داری.
این چند وقت یه کم احساس خستگی و تنهایی کردم. راستش یه سری چیزا با هم رو سرم خراب شد. خودت که تو جریانش بودی. اعصاب واسمون نموند. حسابی داغون شدیم. حسابی؟ نه بابا! فکرت منحرفه ها!! قضیه چیز دیگه بود. نمی دونم چرا سعی می کردم اونایی رو که از دست دادم دوباره برگردونم. شاید همون یارو مارمولکه! یا همونی که یزد پیشش می خوابیدم. یا همونی که تازگی ها دلشو شیکوندم. راستشو بخوای احساس پشیمونی داشتم. اون دوتای اول دیگه ناامیدم کردن ولی به این آخری هنوز امید دارم. فکر می کنی بر میگرده؟
راستشو بخوای یه کم دلم واسه خلوت کردن دوتامون تنگ شده. نماز واسمون تکلیفه، هیچ چیز ازش نمی فهمم. ولی نمی دونم چرا وقتی قنوت می گیرم این دستای خالی تر از همیشم رو که می بینم بیشتر دلم واست تنگ می شه.
ولی الان دیگه داغون نیستم. چون به این رسیدم که یه چیز تو دنیا غیر ممکنه اونم برگردوندن گذشته هست. می خوام فردام رو قشنگ تر، خیلی قشنگ تر بسازم. می دونم باهام موافقی. خیلی ها دلم رو شکوندن ولی مهم نیست، یعنی اصلا مهم نیست! مهم زندگیمه. مهم اینه که مهلتم برای آدم بدون داره سپری می شه. اگه بخوام تو کف گذشته باشم هیچ چیز نخواهم فهمید.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد...
از تمام دوستانی که برای مطالب کامنت می گذارند تقاضا می شود حتما نام و یا شماره تماس و یا آدرس و یا ... خود را ذکر کنند تا ما در اسرع وقت بتوانیم جواب فحش هایشان را بدهیم.
با تشکر- مدریت خیلی محترم وبلاگ... نه سازمان کویر.
چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت
انگار دلش خیلی سوخت
این اجاره خونه ی کویر داره زیاد می شه. فکر کنم باید اسباب اساسیمون رو جمع کنیم بریم. البته باید با صاحب خونش یه کم اختلات کنیم بعد!
یه بخشی داره یه جایی (....3!) تشکیل می شه به نام حفاظت اطلاعات!!!! به ما هم یه پیشنهادایی دادن!!!! کارش بد نیست ولی یه کم خوش قولی می خواد! باید تمرین کنم خوش قول بشم!
یا علی.
بیتُ بیتک، والحرمُ حرمک، والعبدُ عبدک...
یا علی.